
حسین رفیعی
در 1917 انقلاب روسیه پیروز شد. لنین اعلام میکند که تعهدات ایران با دولت قبل (حکومت تزار) را لغو میکنیم. انگلیس به ارتش سفید کمک میکند که با بلشویکها درگیر شوند و حتیالامکان انقلاب را شکست دهند. در 1920 لنین با انگلیس قرارداد میبندد که در ازای قطع کمک انگلیس به ارتش سفید به مارکسیستهای جنبش جنگل دستور عقبنشینی بدهد و رضاخان را به رسمیت بشناسد و تحلیل تئوریک ساختهشده هم این بود که رضاخان نماینده «بورژوازی ملی» است و در این مقطع باید از بورژوازی ملی حمایت کرد.
انگلیس هم قادر نیست 6 هزار نیروهای نظامیاش را بیش از این در شمال ایران و در قزوین و همدان نگهداری کند، چون هزینههای تلگراف و کنترل این نیروها زیاد بود. تحلیل انگلیس این بود که برای خروج از ایران باید فرماندهی قزاقها را از روسها بگیریم و به یک ایرانی بدهیم که طرفدار انگلیس باشد و دولت مرکزی قدرتمند در ایران تشکیل شود.
آیرونساید در خاطراتش چگونگی انتخاب رضاخان و مذاکراتش با او را نوشته است. حتی آیرونساید تلگرافهای وسولد استاروسلسکی، فرمانده روسی قزاقها را شنود و دستکاری میکرد و توانست احمدشاه را به برکناری استاروسلسکی مجاب کند و ردای فرماندهی را بر تن رضاخان بدوزد. پس از این آیرونساید به لشگر قزاقها پول، لباس و تجهیزات و غذا میدهد تا اینکه 2500 نفر را طی هفت ماه منظم میکند؛ البته آیرونساید بهجز رضاخان با احمدشاه هم مذاکره میکند، اما نتیجهاش توصیف این شاه قاجار بهعنوان آدم عیاش، احمق و ترسویی در شرف دیوانه شدن بود.
احمدشاه در ترس خود موجه بود. چون جنگ بینالملل اول شروع شده بود و سه کشور عثمانی، انگلیس و روسیه ایران را اشغال کرده بودند. قحطی، وبا و طاعون همهگیر شده بود. هندوستان و بینالنهرین در اختیار انگلیس بود و مانع ورود غلات به ایران شده بود؛ البته نظامیان اشغالگر به سبب کاهش ارزش پول ملی، غلات و علوفه موجود در ایران را هم میخریدند. شرایط وحشتناک بود و مردم به خاطر گرسنگی میمردند. دکتر مجد در کتاب قحطی بزرگ بر پایه اطلاعات فرماندهان ارتش انگلیس و امریکا ادعا میکند که در آن برهه 8 میلیون از جمعیت 20 میلیونی ایران به خاطر قحطی و بیماری مردند. علاوه بر شرایط فوق، عدهای از وطنپرستان در خراسان، گیلان، آذربایجان و کردستان ناامید از انقلاب مشروطه؛ دست به اعتراض زده بودند و بخش عمدهشان امید داشتند که شاید انقلاب مشروطه را بازسازی کنند.
در این اثنا، کمیته آهن هم به رهبری سید ضیاء تشکیل شده بود که رضاخان و کیهان عضو آن بودند. سید ضیایی که در انگلیسی بودنش شکی نیست و تا آخرین لحظه خواهان اجرای قرارداد 1919 بود. قراردادی که سفارت انگلیس و آیرونساید هم بهواسطه حضور نیروهای ملی نظیر مصدق و مدرس در مجلس، آن را غیرقابل اجرا میدانستند. سید ضیاء در خاطراتش مینویسد: «من و رضاخان و کیهان همقسم شدیم که اگر به اختلاف افتادیم همدیگر را نکشیم و به همین دلیل من تبعید شدم»؛ یعنی این افراد مطمئن بودند که به حکومت میرسند. حالا آقای زیباکلام میگوید رضاخان آدم مستقلی است و روح انگلیس خبر نداشت. انگلیسی که 10 هزار پلیس از جنوب ایران استخدام کرده تا از لولههای انتقال نفت، چاههای نفت به پالایشگاهها حفاظت کند چگونه ممکن است در خواب غفلت برود و اجازه دهد که یک نیروی مستقل ملی کودتا کند؟ حتی آیرونساید ضمن توافق با رضاخان از او میخواهد متعرض احمدشاه نشود؛ یعنی هنوز میخواست بررسی و ارزیابی کند که فرمان حکومت دستنشانده را به دست کدامشان بسپارد. رضاخان دوران آزمایش از کودتای 1299 تا مجلس پنجم در 1304 میگذراند و سفارت بریتانیا مرتباً او را تحت نظر داشتند.
به هر حال، رضاخان با 2500 نفر قزاق و 60 قبضه شصت تیر و 12 توپخانه وارد تهران میشوند. با پیروزی کودتا سه طرح در بحث و شور بود: جمهوریت، پادشاهی و طرح مدرس و مصدق. طرح سوم رضاخان را انسانی توانمند در امور اجرایی میدانست، ولی مخالف پادشاه شدنش بود. در این باره دکتر مصدق در نطقی تماماً حقوقی در مجلس پنجم و روز تغییر قانون اساسی، خطاب به نمایندگان میگوید: «این آقا (رضاخان) الآن کارایی دارد اما مسئول است و در مجلس او را استیضاح و بازخواست میکنیم اگر او را پادشاه کنید بعداً غیرمسئول و دیکتاتور میشود». عمق این سخن را اگر توجه کنیم، فراکسیون اقلیت مجلس به رهبری دکتر مصدق و مدرس راه انقلاب مشروطه و منافع ملی را نمایندگی میکردند.
رضاخان از 1299 تا 1304 قدارهکشی میکند، حکومت وحشت و ترور راه میاندازد و حتی اقدام به ترور مدرس میکند و با آموزشهای سفارت انگلیس برای جلب حمایت روحانیت اقدام میکند. مثلاً پابرهنه در عزاداریها شرکت میکند و مویهکنان کاه و خاک بر سر میریزد. پروژه رضاخان پروژه آتاتورک بود؛ یعنی تبدیل سلطنت به جمهوریت و سپس اسلامزدایی، اما به قم که میرود، مراجع سهگانه مخالفتشان را از تشکیل جمهوریت اعلام و با پادشاهیاش موافقت میکنند؛ یعنی مراجع روحانیت بهجای حمایت از مدرس و مصدق، از پادشاهی رضاخان حمایت میکنند. مدرس میگفت احمدشاه بهترین پادشاه مشروطه است؛ یعنی آدمی بیحال، عیاش، بیعرضه که بهراستی پادشاه مشروطه باید چنین آدمی باشد که در کارها هم دخالت نکند و رضاخان هم بهترین نخستوزیر برای امور اجرایی است و مجلس هم او را کنترل میکند، اما متأسفانه روحانیت بهجای حمایت از این طرح معقول، با رضاخان توافق و بیانیهای صادر میکنند که جمهوریت باید باشد و رضاخان هم میتواند اعلام پادشاهی کند. با وجود حمایت روحانیت، رضاخان در مجلس پنجم کودتاگونه از مجلس رأی میگیرد.
ملکالشعرای بهار در کتابش نوشته که حتی رضاخان بازاریان را با حیله به محلی کشاند به آنها فشار آورد که در بیانیهای اعلام کنید که ما رضاخان را میخواهیم در غیر این صورت زندانی میشوید؛ یعنی به این صورت میخواست رضاخان را جا بیندازد؛ البته رضاخان بهجز جلب حمایت روحانیون قم، بعد از سرکوب شیخ خزعل به نجف رفت و حمایت مراجع آنجا را هم جلب کرد؛ یعنی توانست حمایت اکثریت روحانیون را جلب کند تا جایی که روحانیون او را «مالک اشتر» میخواندند، حتی آیتالله نائینی کتاب معروف خود، تنبیه الامه و تنزیه المله را که در تضاد با برآمدن رضاشاه بوده جمعآوری میکند.
روحانیت چنان پشت مدرس را خالی کرد که رضاشاه در 1307 بدون ملاحظه و با خیال آسوده او را 9 سال به خواف تبعید میکند. این جفای روحانیت به مدرس بود. یکی از بازرسان شهربانی چنین نوشته بود که مدرس یک چشمش کور شده، مدتها حمام و سلمانی نرفته و به پسرش هم وکالت داده تا همسرش را به خاطر ناتوانی در پرداخت نفقه طلاق بدهد، حتی خواهرزاده مدرس نزد علمای مشهد و قم، منجمله آقاشیخ عبدالکریم میرود، اما باز هم روحانیون هیچ اقدامی برای مدرس نمیکنند.
رضاشاه بهجز مخالفان سیاسی نظیر مدرس و مصدق، بسیاری از شاعران و هنرمندان و نویسندگان و روزنامهنگاران را هم سرکوب و منکوب میکند که در تاریخ هست و نیاز به گفتن من نیست، اما آقای زیباکلام هیچ اشارهای به این اقدامات نمیکند. مدرس یکی دو سال آخر از خواف به کاشمر منتقل میشود و در 1316 در کاشمر کشته میشود. مصدق هم به احمدآباد تبعید میشود و در 1319 از احمدآباد به بیرجند تبعید میشود که صحنه سوار کردن مصدق به جیب ارتش باعث شد دختر کوچکش تعادل روانیاش را از دست بدهد و تا آخر عمر در آسایشگاهی در سوئیس بستری شود؛ البته مصدق چون مسیر تبعید را بهسوی مرگ و سرنوشت مدرس را در پیش خود دید با خوردن قرصهایش اقدام به خودکشی میکند، اما بهعلت مسیر ناهموار و ماشین جیپ ارتشی، استفراغ میکند و نجات پیدا میکند.
روحانیت هم از گزند رضاشاه بینصیب نماند و در 1310 با کتک زدن شخص دوم حوزه در قم، به روی روحانیت شمشیر کشید. بعد روحانیت را محدود میکند، تعداد طلبهها را کم میکند، مدرسههای طلاب را به آموزش و پرورش منتقل میکند، لباس روحانیون را کنترل میکند و از همه بدتر کشف حجاب میکند، حتی 1315 که شیخ عبدالکریم میمیرد فقط یک جلسه ترحیم برگزار میشود آن هم به مدت دو ساعت. انصافاً رضاشاه با داعش فرقی ندارد؛ داعش میگوید حجاب اجباری است و ریش بگذارید، او هم میگفت به زور حجاب را بردارید، حتی در دورافتادهترین روستاهای ایران مادر و مادربزرگ من از ترس کدخدای محل شبها به حمام میرفتند.
روز تولد رضاشاه جشن گرفته میشود. در 1316 این سالروز مصادف شده بود با دهه محرم. نهتنها مراسم لغو نشد، بلکه در روز عاشورا به مناسبت تولد رضاشاه کارناوال شادی به راه افتاد.
نمیتوان این مسائل را در تحلیل تاریخ رضاشاه به دیده اغماض گرفت؛ البته که رضاشاه خدماتی داشته، اما این کارها را هم کرده. اتفاقاً در کابینه رضاشاه تنها یک بیسواد بود و آن هم خودش بود. الباقی تحصیلکرده بودند و به کشور خدمت کردند، ولی رضاشاه نهتنها دولت بلکه از مجلس هفتم، مجلس را هم عملاً عقیم کرد، مثل کاری که محمدرضاشاه بعد از کودتای 1332 کرد.
این پدر و پسر آمدند که جلو تحقق انقلاب مشروطه را بگیرند. حالا دوستان کتاب مینویسند و چنین شخصی را پیامبر معرفی میکنند و میگویند مالپرست نبود. آن هم کسی که با ارعاب و چماق ثروتمندترین مرد کشور شده بود. مشکل ما دیکتاتورها نیستند، مشکل ما توجیهگران دیکتاتورها هستند، آن هم در کسوت استادی دانشگاه.
به هر حال باید تمام جنبههای مثبت و منفی رضاشاه را تحلیل کرد. نقاط منفی و نقاط مثبت که البته در نقاط مثبت تنها اراده شخص رضاشاه حاکم نبود و باید شخصیتهایی نظیر داور و تیمورتاش را هم در نظر داشت؛ یعنی همان کسانی که در آخر مورد غضب رضاخان قرار گرفتند.
خلاصه اینکه پس از جنگ جهانی اول، با موقعیت استراتژیک و منابع نفت ایران و قرارداد دارسی که در این مقطع تاریخی، دولت بریتانیا وارث آن بود و حذف استعمار روسیه به دلیل انقلاب 1917، برای بریتانیا به یک دولت مرکزی در ایران نیاز داشت که ویژگی اصلی او جلوگیری از تحقق اهداف انقلاب مشروطه بود و آن رضاشاه بود.
سازندگیهای فیزیکی در هر کشوری اگر با «دموکراسی»، «استقلال قوا» و «آزادی احزاب» همراه نباشند، چون شوروی پس از فروپاشی، عراق پس از سقوط صدام، لیبی پس از سقوط قذافی، دود میشوند. چیزی که در 1320 با تبعید رضاشاه بحرانهای فراوانی این مردم را فراگرفتند. آه و افسوس اینکه پس از انقلاب تمام خلقی 1357 عملکرد حاکمان جمهوری اسلامی، اساتید دانشگاه را هم به آنجا رسانده که عامل بریتانیا را «فرشته نجات» بدانند.